|
تلاش میکنم آنچه را که باعث رواج بهتانها و بدنامیهایم شده است، برایتان بازگو کنم. پس گوش فرادهید. برخی از شما ممکن است گمان کنید که مزاح میکنم، اما اطمینان میدهم که عین حقیقت را به شما خواهم گفت. مردمِ آتن، این بدنامی به خاطر نوع خاصی از خرد نصیبم شد. چه نوع خردی؟ آن نوع خردی که برای نوع بشر مقدور است. ممکن است به خاطرِ داشتن آن نوع خرد به راستی دانا باشم. اما هماکنون از مردانی سخن میگویم [کسانی که به من اتهام زدهاند] که خردشان لابد بیش از خرد انسانی است، يا چنان است که من یارای توصیف آن را ندارم. چون خودم چیزی از آن نوع خرد نمیدانم و اگر کسی بگوید که من چیزی از این خرد فوقبشری میدانم، گزاف میگوید و میخواهد به من تهمت بزند. (همهمه) همهمه نکنید آتنیها، حتا اگر گمان میکنید که من خودخواهانه سخن میگویم. میخواهم چیزی را بگویم که از من نیست. خواهم گفت که از آن کیست و شایسته است که باورش کنید. خداوند دلفی را بر حقانیت خردم و ماهیت آن گواه میگیرم. کِرِفون را به خاطر دارید. او از دوران جوانی دوست من بود. او را میشناسید. یکبار شتابزده به معبد دلفی رفت و پرسشی را بیمهابا با سخنگوی دلفی در میان گذاشت. (همهمه) - باز هم خواهش میکنم همهمه نکنید، فریاد نزنید. - او پرسید آیا کسی داناتر از سقراط هم وجود دارد و سخنگو پاسخ داد: نه، کسی وجود ندارد. کِرِفون خودش مرده است، اما برادرش اینجا هست و حرفهای مرا تأیید میکند. میدانید چرا این موضوع را به شما گفتم؟ میخواهم ریشهی این بیاعتباریام را برایتان بازگو کنم. وقتی آنچه را سخنگوی معبد گفته بود، شنیدم، تلاش کردم آن را بفهمم. مقصود خداوند از این کلام مبهم چیست؟ نیک میدانم که دانا نیستم، حتا در پایینترین حد. پس مقصودش از این که داناترین مرد هستم چیست؟ ممکن نیست اشتباهی رخ داده باشد، زیرا خداست و خدا سخن گزاف نمیگوید. دیرزمانی بود که در تلاش بودم تا معنای این کلام را دریابم. پس از مدتها کلنجار رفتن با آن، راهی را پیدا کردم که درستی این موضوع را آزمایش کنم. به سراغ مردی رفتم که گفته میشد داناست، گمانم بر این بود که در آنجا میشود ثابت کرد سخنگوی معبد اشتباه کرده است و گفتهی سخنگو اشتباه است. و به او میتوانستم بگویم «تو میگویی من داناترین مرد هستم، در حالی که این مرد از من داناتر است.» بنابراین به سنجش آن مرد پرداختم - لزومی ندارد اسمش را بگویم، سیاستمدار بود - اما نتیجه این بود، آتنیها، وقتی با او همکلام شدم، دریافتم که گرچه عدهی زیادی از مردم و بیش از همه خود او گمان میکنند که مرد باخردیست؛ با وجود این، دانا نیست. پس تلاش کردم به او بفهمانم که دانا نیست، گرچه میپندارد داناست. با این کار، او و دیگر حاضران آنجا دشمنانِ من شدند. وقتی از آنجا دور میشدم با خودم اندیشیدم از این مرد داناترم. شاید هیچ کدام از ما چیزی که واقعاً باارزش باشد ندانیم؛ اما او در حالی که دانشی ندارد، میپندارد که داناست. اما من که دانشی ندارم، بر نادانیام وقوف دارم و در آنچه نمیدانم خودم را دانا نمیپندارم. در هر حال در این نکته، گویا کمی از او داناتر هستم. پس از آن به سراغ شخص دیگری رفتم که میگفتند حتا از مرد قبلی هم داناتر است و دقیقاً به همان نتیجهی قبلی رسیدم. آنجا هم، او و بسیاری دیگر به جرگهی دشمنانم پیوستند. یکی پس از دیگری به سراغ مردان رفتم و هر روز دشمنانی پیدا کردم. این موضوع مرا بسیار ناخرسند و نگران میکرد. اما بر این باور بودم که باید کلام خدا را بالاتر از هر چیزی بدانم. بنابراین به سراغ هر کسی که به نظر میرسید دانشی دارد رفتم تا معنای کلام سخنگو را دریابم. نتیجهای که من از دستور خداوند گرفتم این بود: مردانی که شهره به خردمندی بالا بودند، در زمرهی بیخردترین افراد بودند؛ در حالی که کسانی که نزد عوام کمتر شهره به دانایی بودند، برای آموختن آمادهتر بودند. اکنون باید شرح سرگردانیای را که پشت سر گذاشتم تا دلیل کافی برای سخنگوی معبد پیدا کنم، برایتان بازگو کنم. پس از سیاستمدارن به سراغ شعرا رفتم. گمان میکردم که من به وضوح از آنان نادانترم. بنابراین اشعاری را که گمان میکردم زحمت زیادی برایشان کشیده شده است، جمع کردم. از آنها پرسیدم که آن اشعار چه معنایی دارند تا چیزی از آنها بیاموزم. از بازگو کردن حقیقت شرم دارم، اما ناچارم که بگویم. تقریباً همهی حاضران بهتر از خود شاعران میتوانستند دربارهی آن اشعار صحبت کنند. بنابراین به سرعت دریافتم که شاعران اشعارشان را با خردشان نمیسرایند، بلکه با نوع خاصی از نیروی طبیعی و تخیل این کار را میکنند، همچون پیشگوها و پیامآوران که حرفهای زیبایی میزنند، اما خودشان چیزی از آن نمیفهمند. در ضمن من فهمیدم که آنان خیال میکنند چون شعر میسرایند در همه چیز از دیگران داناترند، در حالی که چنین نبود. بنابراین آنان را هم رها کردم و از آنان هم همان چیزی عایدم شد که از سیاستمداران گرفته بودم. سرانجام به سراغ پیشهوران رفتم، چون به خوبی میدانستم که هیچگونه دانشی که ارزش گفتن داشته باشد ندارم و مطمئن بودم که آنها خیلی چیزها میدانند؛ در این مورد اشتباه نکرده بودم. اما آتنیها، آنها هم همان اشتباه شعرا را مرتکب میشدند. هر کدامشان که در رشتهی خاص خودش مهارت داشت، میپنداشت که در مهمترین موضوع بسیار داناست. از خودم و از طرف سخنگوی معبد پرسیدم آیا بهتر است در وضعی که هستم باقی بمانم و هم از خرد و هم از جهالت دیگران بینصیب باشم، یا این که مانند آنها هر دو را داشته باشم. پاسخم به خودم و سخنگوی معبد این بود که بهتر است همچنان خودم باشم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 4:24 توسط ازاده |
ریشه استبداد در جوامع بی ریشه شکل می گیرد. وقتی استبداد موریانه وار، هویت فردی را بجود و فردیت را نابود کند، آن وقت شهر طاعون زده کامو را به خاطر می اوریم که در آن گرد مرگ پاشیده اند و انگار همه بی حاصل در جستجوی گودو هستند. مبارزات آزادی بخش، پنجه در پنجه دیو انداختن، همه و همه برای اثبات فردیت انسان بوده اند. و هرچه به سمت رنسانس می رویم، فردیت و اصالت بشر، ملموس تر می شود. تا جایی که مکتب اگزیستانسیالیزم (اصالت بشر) به وسیله ژان پل سارتر به وجود می آید. سارتر می گوید: انسان محکوم به آزادی است. البته آزادی انتخاب، با خود اضطراب و احساس تنهایی را که مشخصه مدرنیسم بوده به همراه می آورد. اریک فروم معتقد است: دلایلی در دست داریم که در تصویری که غالباً از خداوند سرمایه دار رنسانس، به عنوان موجوداتی ایمن و خوش بخت به دست می دهند، محل تردید باقی می گذارد. به نظر می رسد که آزادی تازه برایشان دو چیز به همراه داشت، احساس قدرت بیشتر و دین حال تنهایی و تردید و شکاکیت بیشتر و به عنوان نتیجه این حالات، یک استبداد ریشه دار. این همان تناقضی است که در نوشته های قلسفی ادبیات انسان گرا به آن بر می خوریم. و در همان حال که بر حیثیت و فردیت انسانی تکیه می کند، علائمی از نا ایمنی و نا امیدی در فلسفه خویش بروز می دهد. استبداد واژه ای است که دامنه گسترده ای را در بر می گیرد، و از مناظری چند قابل توجه است. الف ـ استبداد سنتی (پدر سالار): طبف نظریه فروید، مکانیزم جابجایی مادر ـ فرزندی و یا پدر ـ فرزندی، به اشکال مختلف برای هر فرد قابل تکرار است. به عنوان مثال، روابط استاد ـ شاگردی یا حکومت و ملت، به نوعی تکرار همان گونه روابط است. در این شکل از رابطه، پدر درواقع تابویی است که عاطفه دوگانه و ترس مقدس را به پیرامونش القا می کند. بزرگترین گناه در نظام رابطه پدر ـ شاهی، عدم اطاعت و نافرمانی است. باخ ئوفن در کتابی تحت عنوان حقوق مادری، نظار پدر ـ شاهی را مورد نقد قرار داده، و نظام مادر ـ شاهی را ستایش می کند: اولین نظامی که در تاریخ تمدن انسان به وجود آمده و منشاء همه اصول اخلاقی و اصالت در زندگی بشر است، نظام مادر ـ شاهی است که از فلسفه عشق، یگانگی و صلح پیروی می کند. زن به خاطر توجهی که از فرزند می کند، زود تر و بهتر از مرد، وسعت دادن دامنه محبت و الغای آن را از خود و دیگران، فرا می گیرد. و همه استعدادهای ذهن خویش را برای محافظت و زیبا ساختن زندگی دیگری به کار می گیرد. به همین دلیل می توان رشد ونمو فدارکاری و محبت، و نیز عزاداری برای مردگان را در تمدن انسانی، از وجود زن مشتق دانست. نظام پدر ـ شاهی یادآور افسانه مردهای روئین تن است. ، همچون آشیل، که مادرش الهه تتیس، بعد از تولد او را در استیکس شست تا روئین تن شد. در نظام پدر ـ شاهی هم پدر را در چشمه تقدس و خرافه غوطه ور می سازند تا روئین تن شود، اما فراموش نکنیم که تماممردان روئین تن نقطه ضعفی هم داشتند، مانند آشیل که به پاشنه اش آب مقدس نرسیده بود. لوتر هم که در برابر کلیسای کاتولیک مبارزه می کرد، از حربه تقدسی استفاده نمود که از استبداد کلیسایی، به استبداد فردی منتهی شد. وی توده ای را که در برابر قدرت حاکم بیاستد، اوباش معرفی می کند و می نویسد: خدا ترجیح می دهد انسان وجود حکومت را هرچقدر هم که بد باشد تحمل کند، تا اینکه رخصت دهد اوباش، هر قدر هم که حق داشته باشند، بشورند و آشوب کنند... شهریار باید شهریار بماند، هرقدر هم مستبد و جابر باشد. او فقط سر چند نفر را الزاماً از تن جدا می کند، اگرچه برای اینکه بتواند حکم براند باید رعایائی داشته باشد**. ب ـ استبداد مردن (سرمایه سالار): عصر مدرنیزم، انسان را برده ماشینیسم و تکنولوژی می کند. خرافات و اوهام، تنها پوست عوض کرده و به شکلی فریبنده تر، فردیت بشر را هدف گرفته و او را به سوی شیئیت سوق می دهند. حتا جامعه هم زیر سلطه سرمایه داری صنعتی است، انگار آدمی اهنی با چکمه های بزرگش از روی ارزش های انسانی عبور نموده و غذای لذیذش، هویت آن است. چنین جامعه متمدنی نیاز واقعی فرد را غیر لازم و ویرانی ها را آبادانی جلوه می دهد؛ چنین جامعه ای قادر است، انسان ها را به چیزهایی عادی و بی ارزش مبدل سازد؛ نتیجه این عمل، از خود بیگانگی انسان هاست. + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 4:19 توسط ازاده |
كنفوسيوس ، نخستين فيلسوف چين ، درسال 551 پيش ازميلاد بدنيا آمد. او پايه گذار تفكر فلسفي سيستماتيك چين و آموزگار درسهاي اخلاقي و مذهبي مرام كنفوسيوس گرايي است. اروپائيان نخستين بار از طريق كانت به اهميت كنفوسيوس درتاريخ سير انديشه شرق پي بردند ، چون كانت اورا با سقراط مقايسه نموده و يكي از مهمترين اخلاقگرايان تاريخ ناميده بود . همچون ارسطو كه تفكر غرب را تحت تعثير، قرارداد ، كنفوسيوس فرهنگ يك چهارم جمعيت جهان ،يعني جامعه چين را زير تعثير خود قرار داده است . او را ميتوان نابغه نظرات انساندوستي ناميد، فلسفه او بدون استثنا پيرامون روابط ميان انسانها و كوشش براي احساس رضايت و رفاه بين آنان است. كنفوسيوس رادركنار بودا و لائوتسه ، مهمترين فيلسوف شرق مينامند، گرچه افكارش با آن دو فرق دارد ؛ همانطور كه نظرات ارسطو با سقراط و ديوگنس شباهت كامل ندارد . او مانند بودا و مسيح و سقراط ، اثري كتبي ازخود بجاي نگذاشت و مانند افلاتون ، عبادت را، ازجمله صفات رشوه خواري خدايان دانست و ميگفت كه اگر ما زندگي را نشناسيم ، چگونه ميخواهيم پيرامون زندگي بعد از مرگ ،سخن پراكني نمائيم . گرچه اهميت كنفوسيوس درفرهنگ چين را به عظمت ديوار چين درتاريخ آن كشور ميدانند، ولي سيستم فكري قوي و غالب او باعث شد كه نظرات جديد و غيرچيني نتوانند وارد فرهنگ آن كشور شوند. دليل فلسفه او درزمينه سياست و اخلاق را ميتوان درمقايسه با فردگرايي غربي، نوع جمعگرايي آسيايي ناميد ، البته بدون اينكه او خطري براي ساختارهاي جامعه قديم چين ايجاد كرده باشد. او ميگفت كه عمل انسان وابسته به خواست و اراده او است – و خواست و اراده انسان وابسته به درجه شناخت اش ميباشد، و نظم اجتمايي را نبايد از طريق قدرت و قانون ، بلكه با كمك درسهاي اخلاقي برقرار نمود ، چون مردم را نميتوان باكمك زور به رعايت قوانين وادار نمود. ازجمله متفكرين غرب كه خودرا با نظرات كنفوسيوس و فلسفه شرق آشنا نمودند: ولتر ، ديدرو ، وولف ، و گوته ، هستند. گرچه در قرن 13 ميلادي پاي بازرگانان اروپايي به بازار تجارت چين باز شد ، ولي نخستين بار لايبنيتس بود كه در قرن 17 موجب احترام به انديشه هاي كنفوسيوسي گرديد. درتمام شاخه هاي فلسفه چين ، كوشش براي سازش و هماهنگي انسان با طبيعت و جهان وجود دارد ؛ به اين دليل تعصب و بنيادگرايي كمتري نسبت به ساير اديان در آنان ، ريشه دوانده است . فلسفه چين ، بيشتر از فلسفه هند، تمايل به نزديكي به :زندگي ، انسان ، جامعه ، و دولت ، دارد و به جاي توجه به مسائل گذشته و آينده ، به زمان حال ، ميپردازد، درحاليكه ازجمله مهم ترين پرسشهاي فلسفه هند، پرسش : از كجا آمده ايم و به كجا ميرويم ، است . سه شاخه مهم فلسفه چين يعني : كنفوسيوس گرايي ، تائوئيسم ، و موهيسم ، را ميتوان فلسفه مفيد زندگي ناميد كه ميخواهند با كمبودهاي جامعه مبارزه كرده و در راه رفاه و رضايت انسان كوشش نمايند. كنفوسيوس گرايي از دوران باستان تا 200 سال پيش از ميلاد در حال شكل گيري بود و گاهي بوديسم هند به رقابت با آن پرداخت ولي سرانجام كنفوسيونيسم جديد در چين پيروز شد. كنفوسيوس درتمام عمر به موضوعات سياسي و اجتمايي نيز علاقمند بود ، گرچه هدفش رسيدن به اوج قله اخلاق است . او ميگفت همان وظايفي را كه شهروندان دارند، دولت نيز بايد داشته باشد و خواهان انتقال ارزشهاي خانوادگي به درون رابطه دولت و مردم شد. كنفوسيونيسم گرچه داراي ايدههاي ترقيخواه بود ولي بدليل تكيه بر قشر برگزيده و عالمان ، سرانجام درخدمت برده نمودن فئودالي خلق قرار گرفت و در پايان عناصر ارتجاعي بخود جذب نموده و ديني دولتي شد. تاكيد آنان در قرن دوم پيش از ميلاد، روي يك دولت مقتدر مركزي، مورد سوء استفاده حاكمان بعدي قرار گرفت. كنفوسيوس گرايي در تطابق با نظام فئودالي ، خواهان اطاعت: پسران از پدران ، جوانان از پيران ، و زنان از مردان شد ، و با طرح شعارهاي : صبر ، قناعت ، وفا ، رضايت ، از خود گذشتگي ، شهامت ، و مقاومت، باعث شد كه زنان داراي وظايف و مسئوليت هاي گوناگون شوند ، ولي حقوقي بدست نياورند. دين و فلسفه كنفوسيوس از 200 سال پيش از ميلاد تا سال 1911 فلسفه حاكم و دولتي امپراتوري چين بود و تعيين كننده قوانين اجتماعي و نظم دروني جامعه گرديد. با انقلاب سال 1911 كنفوسيوس گرايي اهميت پيشين خودرا از دست داد و جايي به عقايد كمونيستي داد. سه قرن بعد از مرگ كنفوسيوس ، يكي از سلسله هاي حاك چيني ، دين كنفوسيونيسم را دين دولت اعلان نمود و احترامي خداگونه براي آن قائل شد. امروزه گفته ميشود كه آسيبي عظيم تر وجود ندارد ، اگر يك جهانبيني يا دين، دولتي شود و از آن بعنوان ايدئولوژي دولتي سوء استفاده گردد. و 1000 سال بعد از مرگ كنفوسيوس ، قيصر آنزمان چين دستور داد تا در هر شهري برايش معبدي بسازند . كنفوسيوس خود درزمان حيات چنان به ضرورت نظم و آرامش و امنيت اجتماعي تاكيد كرد كه وقتي وزير دادگستري امپراتوري چين شد ، رقم بيشماري از خلافكاران از كشور فرار نمودند. با اينوجود او ميگفت كه به حاكمان غيرقانوني ، خدمت نمودن ، خيانت به اصول اخلاقي است . اواز هوادارانش خواست كه به سنت و آداب قديمي احترام بگذارند، ولي مدام آنان را آزمايش كنند كه مناسب شرايط حال هستند يا خير . طبق نصيحت كنفوسيوس، چيزي كه براي خود نخواهي ، براي همسايه ات نيز آرزو نكن !. كانت بعدها اين دستوررا يكي از اصول فلسفه روشنگري خود نمود. كنفوسيوس در مخالفت با لائوتسه ميپرسد ؛ اگر بدي را با خوبي جبران كنيد ، پس خوبي را با چه جبران خواهيد نمود ؟ . دو اصل مهم فلسفه كنفوسيونيسم : ين و يان هستند . ين ، سنبل : مؤنث بودن ، غيرفعال بودن ، غيرشفاف بودن، و لطافت ، است . و يان ، نشان : مذكر بودن ، روشني ، و فعال بودن ، است . اين دو مقوله ، نقش مهمي درتمام تغيير و تحولات جهانبيني كنفوسيوس گرايي دارند. او در تربيت انسان ، نقش مهمي به ادبيات و موسيقي ميداد و موسيقي را نشانه واقعي نظم و هماهنگي روحي ميدانست . در نظريات ادب و تربيت كنفوسيوس ، حدود 300 قانون ! و حدود 3000 ماده و تذكره گوناگون قيد گرديده است . امروزه غالب ايدههاي كنفوسيوس را ميتوان درسهاي اتوپيستي و غير عملي ناميد. كنفوسيوس ، فلسفه اخلاق غول پيكر خودرا با يك سيستم سد دفاعي مقايسه كرد و ميگفت كسيكه آنرا خراب كند ، دچار سيل و توفان خواهد شد ، ولي سرانجام جهانبيني وي با شكست روبرو شد، چون با تحولات تاريخي، همراهي نداشت . او مانند افلاتون خواهان صراحت و روشني مفاهيم و كلمات بود و همچون سقراط و لائوتسه ، كوشش براي هماهنگي حرف و عمل در زندگي را مهم شمرد. امروزه گفته ميشود كه چيني ها نظام : ديواني، فرهنگي، و دولتي ، خودرا قرنها مديون نظرات او بودند. در چين، كنفوسيوس را چهره مورد علاقه كاركنان دولتي – و لائوتسه را شخصي مورد تمايل شاعران و هنرمندان دانستند . در نظر كنفوسيوس ، تجربه خاص هستي ، بي نظمي جهان نيست ، بلكه غير انساني بودن آنست. فلسفه چين نيز مانند فلسفه يونان و فلسفه اسلام ، داراي سفسطه گران كبيري ! بود. كنفوسيوس مبارزه سختي را با آنان به پيش برد. او ميگفت ،نه مجموعه دانستنيها مهم ، بلكه رابطه آنان با همديگر بايد براي انسان مهم باشد . آثار كنفوسيوس در 4 كتاب بصورت “ سخنان برگزيده “ گردآوري شده اند . او به روشنفكران زمان خود ميگفت كه بجاي طرح نظرات صوري متافيزيكي ،پيرامون علل وجود جهان و اوضاع بعد از مرگ ، به زندگي روزمره مردم فلك زده بيشتر توجه داشته باسند + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 4:10 توسط ازاده |
مادر ترزا (مهم نيست كارهاي بزرگ انجام دهيم. مهم آن است كه بتوانيم با عشقي بزرگ ، كارهاي كوچك را به انجام برسانيم.) اگنس بوياكسي(گونتسخا بوخاتسيو) در يوگسلاوي چشم به جهان گشود.از كودكي دختر معمولي ولي با اتكاي به نفس بوداو به خاطر ارادت و تأثيري كه از يك راهبه جوان كه بنيانگذار يكي از جريانها رهبانيت و خدمات خيرخواهان داشت، نام خود را ترزا ناميد.او در كلكته و در صومعه لورتو آداب راهبگي را آموخت در مدرسه اي معلمي كرد او با چهره فقر مواجه شد و بي خانمان ها و ديدن كساني كه از فقر جان خود را از دست مي دادند اورا عذاب مي داد. ندايي دروني در ترزا بود كه مي گفت به فقرا كمك كن ، به كسانيكه دردمندند و توان كافي براي ادامه زندگي ندارند.او از افراد ارشد كليسا خواست كه اجازه بدهند تا بتواند در خيابان به فقرا رسيدگي كند ولي آنها نپذيرفتند.به او گفتند كه اين درخواست به معناي ترك كليسا و انتقال به دنياست(!).ترزا آنقدر بر خواسته اش پا فشاري كرد تا اجابت شد.او سريعاً صومعه را ترك و به محله فقيرنشين كلكته رفت او تصميم گرفت به بيمارستان برود و اصول طب را ياد بگيرد. پس از اتفاقات مكرر و مشابه او را به فكر انداخت كه خانه افراد رو به مرگ را تأسيس كند. با فعاليت اين خانه به چند دليل مخالفت شد . عقايد هندو مرگ را براي رهايي از "مايا" ارزشمند مي دانست و مادر ترزا را مانع اين اقدام مي دانستند.از طرف مي پنداشتند كه او زير لواي خيرخواهانه اش قبل از مرگ افراد را مسيحي مي كند.چندين مرتبه قصد جان او را كردند.اما او بر بالين هر كس كه مي رفت به اومي گفت :تو دعاي دين خودت را بخوان و من دعاي دين خودم را . فكر مي كنم كه اين عمل زيبايي براي خداوند باشد. او جايزه صلح پاپ را به عنوان هديه گرفت ولي بلافاصله فروخت و با آن چند آمبولانس براي جذاميان خريد.درموارد ديگر كه جوايزي به مادر اعطا مي شد (از جمله نهرو يا صلح نوبل)نيز صرف اين امور مي شود.او حتي ضيافت شام نوبل را لغو كرد و با پول ان توانست به عده زيادي از كودكان فقير كمك وغذا برساند. شايد جهان ديگر نتواند پيرزني 72 ساله را به خود ببيند كه درميانه جنگ به كمك عده زيادي كودك نجات داده است او هرگز چيزي براي خود نخواست تا اين اواخر حتي از تلفن هم استفاده نمي كرد هنگامي كه با هواپيما سفر مي كرد براي آنكه از پول خيريه مردم خرج نكند در پرواز مهمانداري مي كرد تا هزينه سفرش تأمين شود.از بسياري از شركتهاي هواپيمايي مي خواست كه باقي مانده غذاي مسافرانش را به او بدهند تا بتواند كسان بسياري را از گرسنگي برهاند.هنگامي كه در بيمارستان بستري شده بود پرستاران اورا ديدند كه از زير تختها فرار مي كند!او نمي خواست در بيمارستان بماند زيرا فكر مي كرد هزينه بيمارستان را مي توان براي ديگراني خرج كرد كه از او مقدم ترند.زماني كه به خاطر عقايد مذهبي اش با سقط جنين مخالفت مي كرد با اعتراض جدي افراد زيادي مواجه شد. او از عقيده اي كه داشت كوتاه نيامد ولي گفت هر كس كودكي را نمي خواهد به او بسپارند تا او براي آن كودك مادري كند مادر ترزا مظهر عشق ورزي يك طرفه بود. هرگز براي خودش از كسي انتظار نداشت. دعا مي كرد خدايا چنانم كن كه دوست بدارم بيش از آنكه دوستم بدارند.توصيه مي كرد كه سعي كن بشناسي پيش از آنكه انتظار داشته باشي شناخته شوي. درون مارد ترزا از خشم و كينه و نفرت تهي شده بود. وقتي به او خرده مي گرفتند كه مهرباني بيش از حد تو گاه ممكن است به خطا رود پاسخ مي داد ترجيح مي دهم با مهرباني اشتباه كنم تا اينكه با خشونت و جديت كار صحيح انجام دهم. او به ما ياد داد كه اگر مايليم پيام عشق را بشنويم بايد پيش از آن خود نيز اين پيام را ارسال كنيم . او فقط به فقر مادي توجه نمي كرد او فقر معنوي را حتي مهم تر مي دانست او چند روز با زني مرفه كه از فرط تنهايي هر روز براي خودش نامه پست مي كرد زندگي كرد. مادر معتقد بود كه نياز به دوست داشته شدن و عزت و احترام ديدن بيش از نياز به نان است.اگر عشق همچنان مسمايي دارد به خاطر آن است كه او و افرادي چون او زماني در زمين ما زيسته اند . هنگامي كه از او پرسيدند چرا براي شنيدن وقايع از راديو استفاده نمي كند پاسخ داد مگر واقعيتي مهمتر و جدي تر از همين انسان هاي دردمند گوشت وخوندار وجود دارد كه بخواهد از راديو بشنود؟او به خود خود واقعيت پرداخت. سخني از مادر ترزا: من فلاكت مرمان فقير را برگزيده ام و خوشحالم كه نوبل را به نام گرسنگي ، برهنگي ، بيخانماني ، افليجي، نابينايي و جذام مردماني دريافت مي كنم كه در ميان اجتماع پذيرفته نشده اند دوست داشته نشده اند و مراقبت نشده اند مردماني كه براي جامعه سربار محسوب مي شوند و همه از آنان مي گريزند. زماني كه گرسنه اي را از خيابان بلند مي كنيم به او بشقابي برنج يا تكه اي نان مي دهيم تا سير شود . اما فردي كه از اجتماع رانده شده است كسي است كه حس مي كند او را نخواسته اند به او عشق نورزيده اند ترسيده است و از جامعه بيرون انداخته شده است و بسيار دشوار است كه بتوانيم به او كمك كنيم بر اين كمبود روحي غالب آيد.واقعيت اين است كه آنانكه به لحاظ مادي فقيرند ممكن است مردمان قابل توجهي باشند شبي چهار نفر را از خيابان بلند كرديم يكي از آنها در شرايط حادي بود به خواهران گفتم شما از آن سه نفر نگهداري كنيد من از اين يكي كه حالش بدتر است پرستاري مي كنم.آنگاه آنچه را كه مي توانستم بكنم برايش انجام دادم. وقتي او را در رختخواب گذاشتم لبخندي زيبا بر چهره اش پديدار شد و فقط يك كلمه گفت : متشكرم و مرد. غير از اين نمي توانستم برايش كاري كنم ولي رفتار او باعث شد از خودم بپرسم من اگر جاي او بودم چه مي گفتم و پاسخم بسيار ساده بود من سعي مي كردم جلب توجه كنم .مي گفتم گرسنه ام ، دارم ميميرم، سردم است، درد دارم يا امثال اينها ولي رفتار او بيش از اينها بود او عاشقانه قدردانيش را به من هديه داد و با لبخندي بر لب مرد. يكبار نيز مردي را از جويي بيرون آورديم نيمي از بدنش توسط كرمها خورده شده بود بعد از اينكه اورا به خانه آورديم او گفت من همانند يك حيوان در خيابان رها شده بودم ولي اكنون همانند يك فرشته مي ميرم. در حاليكه دوستم داشته اند و از من مراقبت كرده اند. او مي گفت: وقتي با اراده آزاد خود را تسليم خدا كنيم او مار وسيله اي خواهد ساخت در دستهاي خودش براي خدمت به ديگران. آنگاه ما همچون مدادي در دستهاي او خواهيم بود . آنقدر محبت كنيد كه بيش از آن ديگر برايتان سخت باشد . چيزهاي كوچك واقعاً كوچك هستند اما امين بودن در چيزهاي كوچك چيز بزرگي است. برهنگي فقط بستگي به يك تكه پارچه ندارد. برهنگي يعني بي توجهي به انسانيت و شرافت انساني و شخصيت انسانها. كارهاي بزرگ از ما برنمي آيد اما مي توانيم با عشقي عظيم ، كارهاي كوچكي انجام دهيم. اگر دعا كنيم ايمان خواهيم داشت اگر ايمان داشته باشيم محبت خواهيم كرد اگر محبت كنيم خدمت نيز خواهيم كرد. زندگي فرصتي است ، دريابيدش زندگي زيباست ، تحسينش كنيد زندگي بركتي است ، بچشيدش زندگي چالشي است،با آن روبه رو شويد زندگي وظيفه اي است ، انجامش دهيد زندگي سرگرمي است ، بازيش كنيد زندگي گرانقدر است ، مراقبش باشيد زندگي عشق است ، از آن لذت ببريد زندگي رازيست، بشناسيدش زندگي قولي است ، به آن عمل كنيد زندگي اندوهي است ، بر آن غلبه كنيد زندگي آوازيست ، بخوانيدش زندگي تراژدي است ، با آن مواجه شويد زندگي تلاشي است ، بپذيريدش زندگي ماجراجويي است ، به آن مبادرت كنيد زندگي بسيار گرانقيمت است ، ويرانش نكنيد زندگي زندگيست ،برايش بجنگيد تحيليل شخصيت افرادي چون مادر ترزا ، فلورانس نايتينگل،..... بسيار سخت است چرا كه بسياري ممكن است با سطحي نگري اين رفتار ها را محكوم كنند و انگي بزنند كه چون اين افراد در كودكي ويا در برهه اي از زمان زندگي خود كمبود و يا نقاصاني دارند اينگونه رفتار مي كنند اما به نظر من بايد دقيق تر و موشكافانه به اين مسئله نگاه كرد و اگر افرادي اينچنين كه علم روانشناسي هم وجود اين مسائل را تأييد مي كند بگذريم . پس با اين سئوال مواجه مي شويم كه چرا و واقعاً چه عامل يا عواملي مي تواند باعث شكل گيري اين رفتارها يا ايجاد اين اشخاص شود ؟چون به هر حال در هر مرحله زماني كساني مانند اين افراد وجود دارند كه نيتي فراتر داشته باشند .از كساني كه مي توانند روان اين افراد را تحليل كنند و يا دليل اينگونه عقايد و رفتارشان راميدانند مدد مي خواهم تا نظرشان را بفرمايند البته اگر افرادي سود جو و به ظاهر روانشناس كه در لواي آن كتابي منتشر مي كنند و محبت بي دريغ را بيماري و يا كمبودي درگذشته فرد كه حالا قدرت نمايش يافته را بخواهيم دراين قسمت درج كنيم ارزش همه اين انسانهاي والا را از بين برده ايم. + نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 14:50 توسط ازاده |
یاری اندر کس نمی بینم یارانرا چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست گل بگشت از رنگ خود باد بهارانرا چه شد صد هزاران گل شکفت و بانک مرغی برنخاست عندلیبانرا چه پیش آمد هزارانرا چه شد لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و بارانرا چه شد کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد و یارانرا چه شد شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهر یاران را چه شد + نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386 10:51 توسط ازاده |
آيا صحبت از چيستي يك عدد صحبت از چيستي يك شي ء است؟ افلاطون معتقد است كه اعداد شي ء هستند اما اشياي انتزاعي ولي بايد گفت برخلاف او فيلسوفان ديگر مي گويند حقايق رياضي واقعياتي درباره اشياي عيني است و در واقع درباره هويت انتزاعي و يا روابط رياضي روابط بين هويتهاي انتزاعي آن ها نيست. رياضيات درمورد عدد صحبت مي كند اما واقعاً عدد چيست؟!اينجا نماد مطرح نيست بلكه بررسي كنيم تا حرف افلاطون و فيلسوفان ديگر را درك كنم.در دوران مدرسه در درس فيزيك بسيار درمورد زمان ، حركت ، سرعت ، شتاب ، نيرو و ... بحث شد و قوانين نيوتن و همچنين با ظهور نسبيت عام اينيشتين در مورد زمان بايد گفت تمام مباحث فوق به نوعي از تأثير زمان نشأت مي گيرند ولي واقعاً زمان چيست؟ساعت ، دقيقه ، ثانيه كه واحدهاي زمان هستند و با اينها زمان سنجيده مي شود. من فكر مي كنم سختي كار را فيزيكدانان به گردن فلاسفه انداخته اند!كه يا فلسفه يا منطق جوابي براي ان داشته باشند. سؤالاتي مانند عدد چيست ؟ يا زمان يا سئوالاتي كه زيست شناسي ، شيمي و فيزيك و ... قادر به پاسخگويي آن نيستند. البته مي شود يك كاري هم كرد و اختراع يك واژه به نام فلسفه علم باشد.متافيزيك ،شناخت عالم معنا و معرفت شناسي و منطق كه مي شه يه جورايي به علم نيز ربطشون داد در زير مجموعه اين واژه قرار مي گيرند.به طور مثال واژه اي بنام الكترون و سؤالي كه در اين بين مطرح است كه آيا به فرض الكترون وجود دارد؟ و اين نيز مفهومي است كه امروز در علم به كار مي رود يك مثال از مسائلي است كه مشاهده ناپذير است و شايد در بحث متافيزيك مطرح شود بهتر باشد و آيا اين مسئله مربوط به ذهن است وسئوالي در مورد متافيزيك در علم.پس همانطور كه علم براي فلسفه مهم است و جاذبه اي فلسفي كه به علم داريم مي توان پاسخ هايي براي سوالات فلسفي ارائه داد. اما من مي گويم نه هميشه! ولي از تعامل بين اين دو و همراهيشان شايد بشر آينده نيزبتواند به نتايج جالبتري دست يابد. با مطالعه در مورد يك مطلب كه در يك از جرايد در اين باره نگاشته شده بود نظر و نقد خود را ابراز كردم . خوشحال مي شوم كه خوانندگان عزيز نظرات و عقايد خودرا بفرمايند. + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 11:6 توسط ازاده |
اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنانکه ببینی یا چیزی چنانکه بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن. + نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 14:48 توسط ازاده |
سلام ای شبی که چشمهای گرگهای بیابان را به حفره های استخوانی ایمان و اعتقاد بدل می کنی در کنار جویبارهای تو ٬ ارواح بیدها ارواح مهربان تبرها را می بویند من از جهان بی تفاوتی فکرها٬حرفها و صدا می آیم و این جهان به لانه مارها مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند. + نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 14:41 توسط ازاده |
آمد سحری نه از میخانه ما کای رند خراباتی دیوانه ما برخیز که پر کنیم پیمانه ز می زان پیش که پرکنند پیمانه ما
شعری از شاملو : زیباترین حرف ات را بگو شکنجه پنهان سکوتت را آشکاره کن و هراس مدار از آن که بگویند ترانه ای بیهوده می خوانید چرا که ترانه ما ترانه بیهودگی نیست!
+ نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386 14:37 توسط ازاده |
نیمه شب گهواره ها ارام می جنبند بی خبر از کوچ درد الود انسان ها دست مرموزی مرا چون زرورقی لرزان می کشد پارو زنان در کام توفان ها چهره هایی در نگاهم سخت بیگانه خانه هایی بر فرازش اشک اختر ها وخشت زندان و برق حلقه زنجیر داستان هایی ز لطف ایزد یکتا ! + نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 16:7 توسط ازاده |
|
| ||||||